قالب وبلاگ

عشقم تویی
به جمع عاشقان خوش آمدید

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.

ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.




دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود





ای به یاد ماندنی ترین ....

به یادماندنی ترین خاطره زندگی من ....

از پشت پنجره دفتر خاطراتم که مینگرم

تو را در سر سبز ترین باغچه حیاط خلوت خانه زندگیم میبینم

تو را آنجا ماندگار کردم ....

فراموشم مکن .....

میدانم نبودی و نخواهی بود ....

ولی هستی .... نه اینجا که ....

در وجودم که سرشار از توست !!!

تو را خاطره کردم .....

هر روز به مرورت میروم .....

مرور خاطره .....

فراموشم نکن .....

فراموشت نخواهم کرد !!!
روزای غم کجایی تو ... تو خوشیا کنارمی

پشت دستمو داغ میکنم ... تو دیگه عشق اخری

قلبمو ببین که پاره پاره است ... نتیجه ی عشق دوباره است

جدایی از توخیلی سخته ... برای تو خیلی سادست

حیف از این اشکای پاکم ... که ابرومو میبره

من اشکامو پاک میکنم ... این گریه های اخره

عاشق شدن یه اشتباهه ... واسه دلی که زود باوره

دوره عاشقی خط می کشم ... این اشتباه آخره

یه جوری آتیشم زدی ... با هیچی خاموش نمیشم

توام خودتو خسته نکن ... من دیگه عاشق نمیشم

هر کاری که کردی با من ... خدا میاره یه روز سرت

نیاز به نفرین من که نیست ... دعای من پشت سرت

سوختمو خاکسترمو ... دیگه داره باد می بره

من دیگه عاشق نمیشم ... این سوختنای آخره

 





 

میشه از فاصله ها خالی بود

 

میشه آخر هر لبخند

 

نقطه ای كاشت به  عنوان نشانی

 

میشه از راز سفر قصه ای ساخت

 

و هنگام سحر سایه را مهمان شد

 

میشه این فاصله ها خط بخورند

 

میشه این خط خطی ها محو شوند

 

میشه این خاطره ها

 

 كه از حس دل انگیز درخت سرشارند

 

قلب بی ساز و پر از آه مرا لمس كنند

 

میشه از پنجره ی یك ایمان

 

شب را به حیاتی سرگردان تبعید كرد

 

و دگر خسته نبود از باران ...

 

میشه از قامت بی باك زمین بالا رفت

 

اولین برگ پراحساس افق را

 

روی سیاره ی بی نام محبت ها چید

 

میشه از دریا رد شد ودگر غرق نشد

 

پیچكی شد كه از عشق خدا می روید

 

و از جام زمان می نوشد

 

میشه در بستر یك اندیشه نو خوابی شد

 

ودگر خواب نبود

 

حس بیداری شبنم را باور كرد

 

میشه از وحشت یك جرعه ی خاك

 

به سرمستی یك رود گذر كرد

 

وسپرد پنجره را

 

كه دگر بسته نماند

 

گویی از پشت حصار یك عشق

 

عاشقی خسته دلی گم كرده

 

پشت این پنجره شاید دلی منتظر است

 

میشه از زمزمه سبز سحر جاری شد

 

و نشاطی بخشید

 

قفس تنهایی این دیوار گلی را ...

 

میشه ... اما ...

میشه از عشق تهی بود ...





در سراشیبی تقدیر

   نام مرا

      با نام تو تشنه کرده اند

          و رفتنت را

             بر دلم داغ نهاده اند

                دریغ

                   از دریایی که در چشمهایت نشسته است

                       بی آنکه بخواهد

                           آیینه ها را آبی ببیند

                              یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

                                  که تکرار آبی ترین زلال ها

                                      در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

                                           تو را تداعی می کند

                                               برو به فکر من نباش

                                                   برو به پای من نسوز

                                                       برو به فکر من نباش

                                                           من یه جوری سر میکنم

                                                               زندگی رو با سختیاش........ا

                                                                   با که درددل کنم؟

                                                                       با کسی که پرنده بود برام؟

                                                                          با کسی که اشیانه بود

                                                                             دلم به چه خوش بود

                                                                                 کاشکی  پرنده پر نداشت

 

 







پاییز را دوست دارم...

 

 

 

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

 

 

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

 

 

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

 

 

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 

 

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

 

 

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

 

 

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 

 

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

 

 

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

 

 

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

 

 

        بخاطر بغض های سنگین انتظار

 

 

بخاطر اشک های بی صدایم

 

 

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

 

 

بخاطر معصومیت کودکی ام

 

 

بخاطر نشاط نوجوانی ام

 

 

بخاطر تنهایی جوانی ام

 

 

بخاطر اولین نفس هایم

 

 

بخاطر اولین گریه هایم

 

 

بخاطر اولین خنده هایم

 

 

بخاطر دوباره متولد شدن

 

 

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

 

 

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

 

 

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

 

 

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

 

 

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم





ارزش یك لبخند
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.....





عشق شیرین من 

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

 تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

 





چه سخته در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به ارامی شکستن





دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.

  به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

  دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

  در آواز شب اویز های عاشق؟

  در چشمان یک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟

  دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

  و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

  ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
  بخوانم.

  کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

  می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
  دنیا نیایند.

  می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

  می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو
  هدیه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.

  دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

  دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.

  دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...





http://asheganeh.ir/

 

وقتی دلت میگیره
وقتی از همه جا رونده و مونده شدی
تنها کسانی که بدون نگرانی
میتونی حرف دلت رو بهشون بزنی
و با جون و دل به حرفات گوش میدن
پدر و مادر هستن♥
خدا هیچ خونه ای رو از وجودشون خالی نکنه
و اگر در بینمون نیستن خدا رحمت کنه
و روحشون شاد و قرین رحمت باشه…..!





http://asheganeh.ir/

دیـــــــــــــروز:

ســآدگی زیباتـرین رنگــــــــــ دنیـآ بود..

امـــــــــــــــروز:

ســـــــــادگی بزرگــ ترین خــــطای آدمــــــــــهآست …

=====ஜ۩۞۩ஜ=====





به خود احترام می گذارم،

یک چای داغ می ریزم،

داخل زیباترین بشقاب خانه

شیرینی می گذارم

همراه یک آهنگ دلنشین به خود می گویم

“بفرمائید، چایتان سرد نشود”

و از تمام تـنــهائـیـم لذت می برم!!

=====ஜ۩۞۩ஜ=====





 

 

 

http://asheganeh.ir/

شبـــــــیه مه شده بـــــــــودی

نه میــــــــشد در آغوشت گرفــــــت

و نه آنســـــــــــوی تو را دیـــــــد

تنـــــــــــــها میشد در تـــــو گم شد

که شـــــــدم

 

 





 

 

http://asheganeh.ir/

وقتی‌ میشکنم …….
خوب نگاهم کن ..
شاید روزی ..
به دنبال تکه‌هایم بگردی .. !!!!

♥¸.•*´¨)





http://asheganeh.ir/
زیاد خوب نباش زیاد دم دست هم نباش زیاد که خوب باشی دل آدم ها را میزنی

آدم ها این روزها عجیب به خوبی آلرژی پیدا کرده اند

زیاد که باشی زیادی میشوی





http://asheganeh.ir/
یک نفر دهــــــــان خاطره ها

را ببنــدد…

نمیخواهم بشنوم…

عذابــم میدهند…





http://asheganeh.ir/

 

غفلت کرده ای “مادر”…..

پشت یک قلب “عاشق” فرزندت آرام آرام جان میسپارد

و تو “فراموش کردن” را به او نیاموخته بودی





http://asheganeh.ir/

اینک اعتراف من:بی “کس و کار” شده ام اما هنوز مثل تو “بی همه چیز” نشده ام

هر وقت گریه میکنم سبک میشم

عجب وزنی دارند این چند قطره اشک….





http://asheganeh.ir/

رد پایت را میان برف پیدا می کنم
از برایت همچنان امروز، فردا می کنم
لشکر عشق وجنون همراه، من آورده ام
ازبرایت قطره های اشک دریا می کنم
یک نشان بی نشانه از نشانت کافی است
گر نکردم من تو را پیدا چه بلوا می کنم
من پرنده یا خزنده در پی تو میشوم
تا نیابم من تو را غوغا به دنیا  می کنم
می شوم باد صباشاید که پیدایت کنم
می وزم دور سرت عشق تو نجوا می کنم






http://asheganeh.ir/

زندگی با همه تلخیاش یه درس خوب بهم داد
اونم اینه که رفیق اونی نیست که باهاش خوشی
رفیق اونیه که بی اون داغونـی





http://asheganeh.ir/

برای تو که نه… ولی برای “مواظب خودت باش“شنیدن، تنگ شده…

برای تو که نه… ولی برای دلی که نگرانم میشد تنگ شده…

راستش ……..…
.
.
.
برای اینها که نه… دلم برای خودت تنگ شده…




http://asheganeh.ir/

دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی
خشن تر , عصبی تر , کلافه تر و تلخ تر …!!
و جالب تر اینکه ….
با اطراف هم کاری نداری …
همه اش را نگه میداری

و دقیقا سر همان کسی خالی میکنی که دلتنگش هستی






http://asheganeh.ir/

 

مانند قهوه ی اسپرسو هستی
بوی مدهوش کننده ای داری
اما چه کنم ،که تلخی
باید به زور شکر بنوشمت
وحید شیردستیان





http://asheganeh.ir/

میروم
بغض خواهی‌ کرد
اشک‌ها خواهی‌ ریخت
غصه‌ها خواهی‌ خورد
نفرینم خواهی‌ کرد
دوست ترم خواهی‌ داشت
یک شب فراموشم میکنی‌
فردایش به یادت خواهم آمد
عاشق تر خواهی‌ شد

امید خواهی‌ داشت
چشم به راه خواهی‌ بود
و یک روز
یک روزِ خیلی‌ بد
رفتنم را ، برایِ همیشه ، باور خواهی‌ کرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
مثلِ یک خاطر ه ی دور
تلخ و شیرین ولی‌ دور … خیلی‌ دور
و من در تمام این مدت
غصه‌ها خواهم خورد
اشک‌ها خواهم ریخت
خودم را نفرین خواهم کرد
تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود
و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق
و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست
نخواهی فهمید
درکم نخواهی کرد
صحبت از عاشق بودن نیست … صحبت از عاشق ماندن است

( گاهی‌ برایِ اثباتِ عشق باید رفت … خودم از رفته گانم …)






http://asheganeh.ir/

دل است دیگر …
نمیتوان دلتنگی را از او گرفت …
مگر میشود خیسی را از آب گرفت ؟
گاهی …
میریزد و خرد میشود …

گاهی هم …
ترک برمیدارد …
اما باز دل میماند …
گاهی هم آدم را ناقص اُلخلقه میکند …
مثل من که دیگر هیچ دل و دماغی ندارم …

 





قهوه ز لب تلخ تو خوردن دارد

آن لحن صدای تو شنیدن دارد

عطر تن تو نقل و نباتم داده

اندام بلورین تو دیدن دارد

یک عشوه ی تو مرا به رقص آورده

نقاشی زلف تو کشیدن دارد

چشمان تو سقف آسمان می گیرد

آن طرز نگاه تو سرودن دارد

خندیدن تو برای من می ارزد

چون گودی لپهای تو بردن دارد





مداد به دست میگیرم ...
 
صفحه ی سفید كاغذ ..
 
می خواهم از تو نقشی بكشم !...
 
چشم چشم دو ابرو ...
 
تا همین جا كافی ست !...
 
می نشینم سیر..
 
نگاهـت میكنم !.
 






می خوام یه پاک کن دستم بگیرم و همه ی روزای گذشته و خاطرات تلخشو پاک کنم

هم از ذهنم هم از زندگیم... گرچه دنیا کارش برای به خاک افتادن آدماش هیچ وقت

تموم نمیشه...اما من می خوام بایستم... جلوی همه ی ناملایمت هاش... جلوی همه ی

بد بیاری هاش... همه ی اتفاقای تلخش ...دنیا گرچه میزبان خوبی برام نبوده و نیس ولی

همه ی تلاشم رو واسه پابرجا بودنم می کنم... بشنو دنیا ... من خم میشم ولی نمیشکنم...

 




در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و در این گستره فاصله ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وااااااای

هستی ام رفته به باد

ضجه ام را که شنید؟

جای دل تنگ تر از مشت من است

 

 نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم





چه شبهایی با رویای تو خوابیدم

                                                    نفهمیدی

           چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود

                                                   نمیشنیدی

         چه شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم

 

        از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم

 

          چه شبهایی با شب گردی

                      شبو تا صبح می بردم

              نبودی ماه جون می داد

                                         نبودی بی تو میمردم

             چه شبهایی دعا کردم یه کم

                 این فاصله کم شه

 

              یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه

 

 

     توی این خونه یخ می بست تن سرد سکوت من

 

          چه قدر جای تو خالی بود

                      چه شبهای بدی بودن

    

    گذشتن    عمرو بردن

                             حالا من موندم و  حسرت

 

           چه قدر بی رحمه این دنیا

 

               به این تقدیر بد لعنت...............





چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.

چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.

چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………





 

ما حجم کتابمان فقط معروف است

 

ما سیخ کبابمان فقط معروف است
از این همه کشف و اختراع و ابداع
ما کشف حجابمان فقط معروف است
*********



ادامه مطلب




 

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

 

 

شاید که دستی سرخ

 

 

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

 

در همین نزدیکی....


ادامه مطلب




و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني

و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني

سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني

من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني

چه ساده در ازاي يك نگاه پك و ماندني

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت

كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني






فرصت ما تموم شده، باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو، کدوممون مقصریم

خاطره‌ها رو یادمه، لحظه به لحظه مو به مو
هیچی‌ رو یاد من نیار، اونقد خرابم که نگو

 

بد بودم‌ و بدتر شدم .. میرم با پاهای خودم
میرم نمیدونم کجا .. آخ کم آوردم به خدا

دلگیرم از دست خودم .. کاش عاشقت نمی‌شدم
هر جوری می‌خواستم نشد .. از غم یه ذره‌م کم نشد

من موندم و تنهایی‌هام .. از دنیا هیچی نمیخوام
عاقبت منو نگاه .. اشتباه پشت اشتباه

هر روز عاشق‌تر شدیم .. تو عشق خاکستر شدیم
سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم

فقط گریه فقط عذاب .. صد تا سؤال بی‌جواب
نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم

[ 29 / 6 / 1391برچسب:, ] [ 1:12 ] [ حسین ]




دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...


دوستت دارم





اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت؟

امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت؟


ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قيمت


يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل

گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت


از مضحكه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را مي‌دهم اما به چه قيمت


مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود

ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت


دوستت دارم





بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟


سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟


آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟


حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟


غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟


دوستت دارم





صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به کلبه ی عشق من خوش آمدید .
نويسندگان
امکانات وب

<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 52
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 55
بازدید ماه : 54
بازدید کل : 5932
تعداد مطالب : 72
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1